تبليغاتX
سرزمین عشق

سرزمین عشق
قالب وبلاگ

سلام برتو زائر دعوت شده شهیدان؛ یه سلام با بوی خـاک نم خورده ازاشک های دلتنگـی. خوشحالم فرصتی پیش آمد تا گامـی با هـم همسفـرشویـم؛ نمی دانم برای چندمین بار عازم این ســفری؛ اما یک چیز رو خوب می دونم اینکه این سـفر با هـمه سفرهای زندگـی ات فرق می کنه؛ تشنگـی توی این سـفرخیلی بیشتر از سفـرهای دیگـه است. هـرکسی به نیتی بارسفـربسته؛ بعضی هامون شایـد دنبال گمشـده ای می گردیـم شاید اومدیم کـه بصیرت پیداکنیـم؛ یا دلتنگی هامون روتسکـین بدیم.
حتماً کسایی کـه برای اولین بار عازم این سفر هستند هـمش فکر می کنند یعنی اینجا چه جور جاییه ؟ چطوریه؟

اما مطمئنم وقتی رسیدی حس می کنید انگارسالها اینجا بودید و بوی خاکش برایتان آشنا اسـت.

به خاک این وبلاگ خوش اومدی

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 9:0 ] [ یک دوست ] [ ]

فاطمه يعني شرف

يعني حجاب

فاطمه فخر زنان

روز حساب

فاطمه يعني رضاي کردگار

شاهکار  خلقت  پروردگار

ولادت يگانه بانوي عالم حضرت فاطمه زهرا ( س ) و روز مادر

بر همه شيعيان و مادران گرامي مباركباد

التماس دعا

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:42 ] [ یک دوست ] [ ]
شهیدگمنام چه کردی بامعشوقت که اوتو رافقط برای خود میخواست ومن چقدر عاشقت شدم،عاشق غربتت،عاشق گمنامیت،عاشق قبربی نام ونشانت.سلام برتو!نمیدانم تو را باکدامین نام خطاب کنم،آخرنامی نداری،نشانی ازتوپیدانیست،پلاکت چه شد؟

آااااه!یادم رفته بود،ازگردنت درآورده بودی...ای بی مادربمیرم برایت که قبرت خاموش است.مادری نداری برایت شمع روشن کند؟مادری نداری قبرت رابشوید؟آخرچرا؟چراپلاکت را در آوردی؟میخواستی همچون مادرت زهرا بی نام ونشان باشی؟مادری که ازقبرمخفی اش سالهاست خبری نیست...

ای تویی که نمیدانم نامت چیست؟میشنوی صدایم؟پس چرابامن حرف نمیزنی؟چرا جوابم را نمیدهی؟چراسکوت کردی؟ازمن دلشکسته ای؟مراببخش..مراببخش که به وصیتت عمل نکردم،مرا ببخش که چادر مادرت زهرا را از خودم دور کردم،مرا ببخش که تورا دراین هیاهوی زندگی گم کردم.به من میگویند تو عقب مانده ای...شهید کیست؟شهادت چیست؟!!

آری ای گمنام!می بینی؟می بینی تاوان عشق چیست؟انگ دیوانگی می زنند...

آری من دیوانه ام،دیوانه ی قبر بی نام و نشانت،قبری که تنها بوی غربت می دهد.بوی دل گرفتگی،بوی دلتنگی.قبری که تنها رویش را خاک پوشانده است و خاک همین...

اگر مادری نداری که هر هفته بیاید سر مزارت،غصه نخور! زهرا(س)برایت مادری میکند!ای استخوان های تکه تکه! ای پیراهن پاره پاره،ای جمجمه ی شکسته! حرف بزنیدبا من!بگویید از دل پر دردتان،بگویید برایم از عشق...من دلتنگم،دلم شکسته از این زمانه...مردمی که همه را فراموش کرده اند...اینجا...اینجا جایت خیلی خالیست...رهبرم، این عمار می گوید،انگار دنبال یاور می گردد.انگار عمار کم پیدا می شود.عمارهای خمینی خوب پاسخ امام خود را دادند...حال نوبت ماست...به ندای این عمار خود لبیک می گویم و جانم فدایش می کنم...اما هم چنان غربت تو ادامه دارد ای شهید گمنام...!

فدای گمنامی ات که حکایت عشق بی نهابتت به خداست.سلام من را به مادرت زهرا برسان و برایمان دعا کن

 

                                                                                              شادی شهدای گمنام صلوات

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 12:3 ] [ یک دوست ] [ ]

شهيد املاكىِ شما - جانشين فرمانده لشكر گيلان - وقتى در ميدان جنگ در معرض بمباران شيميايى بود و بسيجىِ بغل دستش ماسك نداشت؛ او ماسك خودش را برداشت و به صورت بسيجىِ همراهش بست! قهرمان يعنى اين. البته هر دو شهيد شدند؛ اما اين قهرمانى ماند؛ اينها كه از بين نمى‌رود؛ «ولا تحسبنّ الّذين قتلوا فى سبيل اللَّه امواتا بل احياء»؛ اينها زنده‌اند؛ هم پيش خدا زنده‌اند، هم در دل ما و در فضاى زندگى و ذهنيّت ما زنده‌اند.                                                          

بيانات امام خامنه اي در ديدار جوانان و فرهنگيان در مصلّاى رشت‌                       

12 ارديبهشت 1389


[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 21:1 ] [ یک دوست ] [ ]

روزى حضرت فاطمه علیهماالسلام به رسول خدا صلى الله علیه و آله عرض كرد:پدر جان! روز قیامت تو را كجا دیدار كنم؟

پیامبر(ص) فرمود:

فاطمه جان! كنار در بهشت، آنگاه كه پرچم حمد به دست من باشد، در حالى كه در پیشگاه خداوند براى امتم شفاعت مى كنم.

 فاطمه(س)گفت: پدر جان! اگر آنجا به خدمت نرسیدم؟

پیامبر(ص): سر حوض كوثر دیدار كن كه امتم را سیراب مى كنم.

- اگر آنجا دیدارت نكردم؟

- در صراط مرا ملاقات كن كه ایستاده ام و مى گویم خدایا امتم را سلامت بدار!

- اگر آنجا نتوانستم؟

- مرا پاى میزان دیدار كن كه مى گویم خدایا امتم را سالم بدار!

- چنانچه آنجا هم نشد؟

- با من در پرتگاه دوزخ دیدار كن كه شعله هایش را از امتم دور مى كنم. فاطمه زهرا علیهاالسلام از این خبر شاد و خرسند گردید. درود خداوند بر او و پدر و همسر و فرزندانش باد.

داستانهاى بحارالانوار جلد 5

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 14:20 ] [ یک دوست ] [ ]

[تصویر:  5.jpg] 

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه
گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 21:3 ] [ یک دوست ] [ ]

رزمندگان کرمانی به روایت شهید سید مرتضی آوینی

آفتاب که رفته رفته به سرخی می گراید، کنار رودخانه و شیار دره ها را رها کرده است و از دامنه ی تپه ها به جانب قله ها می لغزد و بچه ها، مشتاق و منتظر تپش مشتاقانه ی قلبهایشان را در زیر چهره های آرام و مطمئن و لبخندهای زیبا و دلنشینشان پنهان می دارند.چقدر لهجه کرمانی شیرین است! سخنان شیرین و خنده های پرطراوتشان، کوه و دشت و ریگ و آب و آفتاب را بر صداقت قلبهایشان به شهادت می خواند.

آماده شو برادر، وقت رفتن فرا رسیده است.حسین بن علی علیه السلام انتظار می کشد تا شما حلان طریق عشق با کاروان تاریخ بدو ملحق شوید. بگذار اهل ظاهر در جنگ جز ترس و مرگ نبینند؛ ما این جنگ را دری از درهای بهشت می دانیم که خدا جز بر خاصه ی اولیای خویش نمی گشاید و اینچنین، حال ما اکنون عاشقی است که به سوی معشوق می رود.

دو روز بعد، شب مرحله ی سوم عملیات، ما بار دیگر در کانال های تپه ی قلاویزان به بچه های کرمان و زاهدان برخوردیم و انان بار دیگر با میهمان نوازی، به خنده هایی پر طراوات و لهجه ی شیرین کرمانی از ما استقبال کردند و ما را در جمع گرم خود پذیرفتند.

منبع: ماهنامه شمیم عشق

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 18:35 ] [ یک دوست ] [ ]
وارد خاکی شده ام که در آن روحم وجود را نمی فهمد ، سرم دست از خاک بر نمی دارد . اینجا چه خبر است ؟ نور علی نور است .

غروب راز این زمین را می دانــــد . گویی آفتاب عشق طلوع ندارد خاک و آب و آدمی اینجاست که معنا می گیرد . اشــــک ها امان روح را بریده اند . این کبوترها بی بال ، تنها و زخمی و خاک های عـــــریان . اینجــــا فقط بایــــد ســــکوت کرد و به صـــدای دل گــــوش فرا داد .

اینجا کسی میل پرواز ندارد.

بوی عشق می آید.

اشک های نور قلب خاک های بی رمق را می شکافد .

جای جای گودال قتلگاه نوای مستانه ای به گوش می رسد . ذره ای از صفای خاکش روح را به عرش می برد.

مادری که سر بر خاک عشق امیدش را می جوید. وصف آن نه بر زبان آید و نه در ذهن گنجد. از کربلای طلاعیه تا کربلای حسین (ع) راهیست به وسعت خورشید ...
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 18:19 ] [ یک دوست ] [ ]

حضور يک گنجشک ، روبه روي سنگر در خاک ريز توجه همه ي ما رابه خود جلب کرده بود.در زمان مشخص با بلند شدن صداي جيک جيکش از سنگر بيرون مي آمديم و به تماشاي او مي نشستيم.بيشتر اوقات نزديکي هاي اذان ظهر مي امد و همراه با اذان پر ميکشيد و مي رفت.


بچه ها تصميم گرفتند هر روز قبل از رسيدن گنجشک مقداري نان خشک شده براي او بريزند تا بخورد.عجيب بود،حالا به دفعات بيشري به همان مکان مي امد. کم کم آمدن و رفتن اين گنجشنک به يکي از عجايب گردان ما تبديل شده بود.اما ان روز نزديکي هاي ظهر قبل از اينکه گنجشک بخواند، يکي از بچه ها به من نگاه کرد و گفت:آمدن اين گنجشک غيرعادي است!با خود فکر نکردي که چرا اين گنجشک در ساعتي مقرر و در مکاني مشخص مي نشيند و بعد مي رود.سخنانش مرا به فکر انداخت ؛ يعني ممکن است پيغامي داشته باشد؟امروزظهر مشخص مي شود.

دلم گواهي اتفاق خاصي را مي داد. آن گنجشک قبل از اذان از اسمان به روي زمين فرود آمد.دوباره با نوک خود زمين را هدف قرار داد.آهسته به او نزديک شديم.حسي عجيب ما را به طرف گنجشک مي کشاند.کاملا به او نزديک شده بوديم.هنوز مي خواند.
اذان تمام شده بود.آرام پر زد و کمي دورتر بر زمين نشست.ما را نگاه مي کرد.
بچه ها بياييد زمين را بکنيم.
کندن ما شروع شد؛ واي خداي من ! در برابر من و بچه ها سر شهيدي که تير به جمجمه اش خورده بود، آشکار شد و لحظاتي بعد جسد به خون نشسته اش.
گنجشک آن روز روي سر ما چرخي زد و رفت و ديگر برنگشت!

[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 14:5 ] [ یک دوست ] [ ]

اواخر سال 69 مي‌خواستيم در منطقه‌‌اي شروع به كار تفحص كنيم كه مشكلاتي داشت و مي‌گفتيم شايد مجوز كار به ما ندهند. بحثي در آن زمان پيش آمده و سپاه گفته بود شما راهي كه داريد اين است كه يك شهيد بياوريد تا مشخص شود در آن منطقه شهيد هست. شش روز آن منطقه را گشتيم اما چون به شهيدي برنخورديم و منطقه هم توجيه نبوديم دلشكسته خواستيم برگرديم.

صبح نيمه شعبان بود؛ گفتيم: «امروز به ياد امام زمان (عج) مي‌گرديم» اما فايده نداشت تا ظهر به جست‌وجو ادامه داده بوديم و بچه‌ها رفتند براي استراحت.

در حال خودم بودم گفتم: «يا امام زمان يعني مي‌شود بي‌نتيجه برگرديم؟» همين كه در اين فكر بودم چشمم به 5_4 شقايق افتاد كه بر خلاف جاهاي ديگر كه تك تك مي‌رويند در آن‌جا دسته‌اي و كنار هم روييده بودند.

گفتم: «حالا كه دستمان خالي است شقايق‌ها را مي‌چينم ومي‌برم براي بچه‌هاي معراج تا دلشان شاد شود واين هم عيديشان باشد.» شقايق‌ها را كه كندم ديدم روي پيشاني يك شهيد روييده‌اند او نخستين شهيدي بود كه در تفحص پيدا كرديم. شهيد «مهدي منتظر قائم» اين جست‌وجو در منطقه‌ي شرهاني بود و با آوردن آن شهيد مجوزي داده شد كه به دنبال آن هم 300 شهيد در آن منطقه شناسايي شد. شهدايي كه هر كدام داستاني دارند.

منبع:خاکریز مجازی

[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 14:0 ] [ یک دوست ] [ ]


مهدي عليه السلام منتقم خون امام حسين عليه السلام
امام‏ باقر عليه السلام مي فرمايد: ما اولياي دم امام حسين عليه السلام هستيم. هنگامي كه قائم ما قيام كنند پي‏گيري خون امام حسين عليه السلام خواهد كرد.

يكي از القاب حضرت مهدي عليه السلام منتقم است. در توضيح علّت برگزيده شدن اين لقب بر آن حضرت مطالب زيادي در سخنان اهل بيت عليهم السلام وارد شده است.از جمله در روايتي كه از امام محمّدباقر عليه السلام نقل شده، وقتي از آن حضرت سؤال مي‏كنند كه چرا فقط به آخرين حجّت الهي قائم گفته مي‏شود؟ آن حضرت در پاسخ مي‏فرمايند: ...

ادامه مطلب
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 11:0 ] [ یک دوست ] [ ]


ميدان صبحگاه دوکوهه است اينجا؛ جايي که مثل دريا، انگار انتهايش معلوم نيست. جايي که زماني معراج روحانيِ عاشقان الله بود. جايي که بسياري در اينجا مهر شهادت بر پرونده خود زدند و براي هميشه سعادتمند شدند. درست در چنين ساعتهايي اينجا ديگر زمين نبود. اينجا عرش خدا بود. عرش واقعي خدا؛ چونکه عرشيان خاکي در اينجا با خدا ملاقات داشتند. و چه عاشقانه بود آن ملاقاتها!

و اينک بعد از گذشت اين همه سال من در جاي آنها نشسته ام. چشم که بسته مي شود و گوش که از اين اصوات دنيوي فارق مي گردد به راحتي مي توان حضور آنها را در اينجا حس کرد. هنوز انگار از گوشه گوشه ميدان، صداي مناجات و العفو گفتن ها بگوش مي رسد. هر جاي ميدان را که نگاه مي کنم انگار عزيزي با خدايش خلوتي کرده و آنچنان عاشقانه با او مناجات مي کند که گويا فقط، خدا مال خود اوست. هرکس فانوسي به دست و پتويي به سر کشيده، بر گناهان نکرده اش توبه مي کند و ...

و من اينک اينجا نشسته ام و همچنان به شرمندگي خود فکر مي کنم که آنها که بودند و من که هستم؟!! آنها چه کردند و من چه مي کنم؟!! آنها چطور بودند و من الان چطورم؟!!.............
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 11:43 ] [ یک دوست ] [ ]



اين پلاك و استخوان از من به صف جا مانده است
نقطه پرواز سرخى بود، آنجا مانده است
من خودم از شوق مى‏رفتم تنم افتاده بود
در مقام وصل فهميدم كه سرجا مانده است
بى نشانى را خود من خواستم باور كنيد
نام گمنامى اگر ديديد تنها مانده است
من رفيقى داشتم همسنگرم جانباز شد
دست‏هايش يادگارى پيش مولا مانده است
آن بسيجى هم كه معبر را برايم باز كرد
ديدمش آن روز در تشييع بى‏پا مانده است
يادتان باشد سلاح و كوله و فانسقه‏ام
زير نور ماه سرخ ، از بهر فردا مانده است
پاسداريدش مبادا غفلتى خاكسترى
گيرد عزمى را كه آن از راز زهرا (س) مانده است

[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 11:36 ] [ یک دوست ] [ ]

نخل هاى سوخته! چرا حكايتى نمى كنيد؟

اى غريب مانده ها چرا روايتى نمى كنيد؟

«نى» كه طاقت ترانه هاى زخمى مرا نداشت

بغض هاى در گلو چرا شكايتى نمى كنيد

باز هم سراب هاى روبرو نهايت شماست

سنگ مانده ايد و فكر بى نهايتى نمى كنيد

سال ها قبيله هاى عشق را پيامبر شديد

قوم ناسپاس را چرا هدايتى نمى كنيد

قد كشيده ايم، سبز و ساده روبرويتان، ولى

اى نگاه هاى مهربان عنايتى نمى كنيد

شعر من كه راوى تمام لحظه هايتان نبود

اى غريب مانده ها چرا روايتى نمى كنيد

[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 11:34 ] [ یک دوست ] [ ]

بچه ها تحویل سال       یادش بخیر هویزه

چییده بودیم تو سفره    سربند و یک سرنیزه

بچه ها خیلی گشتن    تو جبهه سیب نداشتیم

بجای سیب تو سفره      کمپوتشو گذاشتیم

تو اون سفره گذاشتیم    یه کاسه سکه و سنگ

سمبه به جای سنجد     یه سفره رنگارنگ

اما یه سین کم اومد       همه تو فکری رفتیم

مصمم و با خنده            همه یک صدا گقتیم

به جای هفتیمن سین    تو سفره سر میزاریم

سر کمه هر چی داریم     پای رهبر می زاریم

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 12:30 ] [ یک دوست ] [ ]

آمده بود مرخصی. داشتیم در موردجبهه با هم حرف می زدیم. لابه لای صحبت گفتم : «کاش میشدمن هم باهات بیام جبهه» لبخندی زد و پاسخی داد که قانع شدم. گفت: « هیچ می دانی سیاهی چادر تو از سرخی خون من کوبنده تر است؟! همین که حجابت را رعایت کنی ، مبارزه ات را انجام داده ای »
کاش این جمله ی آیت الله بهجت را بعضی از دختران مسلمان درک می کردند که فرمود: « هر دختر شیعه با بی حجابی خود ، یک سیلی به صورت حضرت زهرا سلام الله علیها می زند» و دیگر حاضر نبودند صورت زهرای مرضیه را نیلی کنند...

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 10:3 ] [ یک دوست ] [ ]

خیلی سخته ببینی و حرف نزنی خیلی سخته به خاطر کسی کاری کنی تا جایی که شاید جونت رو از دست بدی و اون اهمیت نده خیلی سخته من به این آدما میگم نا مرد بی معرفت با همچین چیزای دیگه


شاید با من موافق باشین اگه یکم به موقعیت الآنمون نگاه کنیم میبینیم هزاران نفر این کارا را واسه ما کردنو ما با بی معرفت فراموشش کردیم ...بیاین یکم فکر کنیم باور کنین میشه راحت ازمون شکایت کنن اما تو قانون اساسی ملت ها پیدا نمیشه چه برسه مجازات هم داشته باشه اما ما یه شانس آوردیم خیلی این جور آدما مهربونن خدا را خوب میشناسن اصلا قضیه ی عاشقیشون همش به خاطر خداست فکر نکنم بعضیا منظورمو فهمیده باشن آخه خیلیامون یادمون رفته همچین آدما یی رفتن که ما بمونیم به این جمله توجه کنید


اونا رفتن که ما بمونیم



ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 18:42 ] [ یک دوست ] [ ]
 

امام خمینی(ره):

این وصیت نامه هایی که این عزیزان می نویسند مطالعه کنید. پنجاه سال عبادت کردید

و خداوند قبول کند یک روز هم یکی از وصیت نامه ها را بگیرید ومطالعه کنید و فکر کنید.

این وصیت نامه ها انسان را می لرزاند و بیدار می کند ...

 


ادامه مطلب
[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 12:11 ] [ یک دوست ] [ ]

امام زمان

چه روزها که يک به يک غروب شد، نيآمدي

چه اشکها که در گلو، رسوب شد نيآمدي


خليل آتشين سخن، تبر به دوش بت شکن

خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيآمدي


براي ما که خسته ايم و دل شکسته ايم، نه

براي عده اي، ولي چه خوب شد نيآمدي!


تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نيآمدي


[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 20:57 ] [ یک دوست ] [ ]

هر آن كس كه دور از حريم حسيني است
به روز جـــــــــــــزا ، ره به جنــــــــــت ندارد

***
به محشـــر سياهـــست پــرونـــــده اي كه
به هـــر صـــــفحه مهــــــــر ولايـــــــت ندارد

[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 20:56 ] [ یک دوست ] [ ]
عاشورا
   
 حادثه عاشورا پس از حادثه رسالت نبي خاتم (ص) بزرگ ترين حادثه تاريخ بشري است كه نه تنها عالم دنيا بلكه تمامي عوالم هستي را تحت الشعاع خود قرار داده است و همه بهره مند از اين حادثه گرديده اند. بررسي تمام ابعاد و لايه هاي باطني اين بزرگ ترين بلاي و ابتلاي تاريخي بشر و تاثير آن بر سلوك و تكامل تمامي عوالم و از جمله عالم دنيا براي انسان غير معصوم(ع) جز از طريق پيوند و توسل به جريان ولايت ائمه نور - كه همانا جريان ولايت الهيه است - و كلام نوراني آنان امكان پذير نمي باشد و لذا تحقق فقاهتي كارآمد در اين حوزه ضرورتي اجتناب ناپذير است. اما آنچه ...

ادامه مطلب
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 20:53 ] [ یک دوست ] [ ]

امام صادق عليه السلام از پدر و جد خود نقل می كند كه فرمود:‌ « كوفيان نزد علی عليه السلام آمدند و از خشكسالی شكوه كردند و گفتند : برای ما طلب باران كن .
[ اميرالمؤمنين عليه السلام ]‌ به حسين عليه السلام فرمود : برخيز و [ از خدا ]‌ درخواست باران كن .
پس بپا خاست و به حمد و ثنای الهی پرداخت و بر پيامبر درود فرستاد و عرض كرد :‌ خدايا ای بخشاينده نيكويی ها و فرو فرستنده بركتها آسمان را فرمان ده تا بر ما باران بسيار ببارد ما را از ابری پربار و گسترده و پر باران و بزرگ سيراب گردان تا ناتوانی را از ميان بندگانت بزدايی و شهرهای مرده ات را زنده كنی آمين ای پرودگار جهانيان.
هنوز دعای حضرتش پايان نيافته بود كه ناگاه خدای متعال باران [شديدی] فرو فرستاد [ تا بدانجا كه ] يكی از باديه نشينان اطراف كوفه آمد و گفت : بيابان ها و تپه ها را وانهادم در حاليكه [ باران سيل آسا آن گونه جاری بود كه ] گويی آبها روی هم موج می زند. { بحار الانوار 44/ 187 }

وای بر کوفیان ، وای بر این اهل جفای شکم انباشته از حرام
و وای بر ما اگر بگذاریم تاریخ تکرار شود
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 20:40 ] [ یک دوست ] [ ]
خواب یک رزمنده در میدان جنگ /عکس

در روزهای داغ و آفتابی جنگ ، در جبهه های گرم جنوب و روی خاک های تفدیده خوزستان ، بعد از نبردی جانانه ، هیچ چیز دل چسب تر از آرامشی هرچند کوتاه ، در زیر سایه ای نسبتاً خنک نیست.

 گوارای وجودت بسیجی!

خواب یک رزمنده در میدان جنگ /عکس
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 20:42 ] [ یک دوست ] [ ]
تصویر بزرگ عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف، حسین است. اینجا درکربلا، در سرچشمه جاذبه ای که عالم را بر محورعشق نظام داده است، شیطان اکنون در گیرودار آخرین نبرد خویش با سپاه عشق است و امروز در کربلاست که شمشیر شیطان از خون شکست می خورد؛ از خون عاشق،خون شهید.

ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 20:32 ] [ یک دوست ] [ ]

دلم برای جبهه تنگ شده؛ روزهایی که خدا نزدیک بود؛ آن روزها که صدای توپ و تفنگ در هم پیچیده بود و نوای یا زهرا و یا حسین شهر را پر کرده بود. دلم برای غروب های شلمچه، موج های خروشان اروند، دوکوهه و حسینیه حاج همت تنگ شده. دلم هوای نماز مسجد جامع خرمشهر کرده. کاش دوباره در زمین صبحگاهی می نشستیم پای دعای «عهد» بچه ها. دلم هوای ایستگاه صلواتی با آن چای همیشه جوش خورده اش کرده. دلم برای همه چیز جبهه و جنگ تنگ شده. از شهر و حصارهای بلندش خسته ام. خدایا دلم تنگ روزهای خدایی است...

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 13:39 ] [ یک دوست ] [ ]

چهره ای شاد و نورانی داشت. خوب که نگاهش می کردی می توانستی آثار خستگی را در صورتش ببینی. ولی چشمانش تو را بیشتر مجذوب خود می کرد. لباس خاکی، ساده و تمیزی بر تن داشت. هفده ساله نشان می داد. لاغر و باریک اندام بود و در چهره اش مظلومیتی غریب موج می زد. اصلاً به او نمی آمد که مرد جنگ و جبهه باشد؛ اما نگاهش می گفت: «جبهه بزرگ و کوچک نمی شناسد، عشق می شناسد».

به او می گویم: «چرا به مدرسه نرفتی؟». با اخم نگاهم می کند و جواب می دهد: «جبهه خود مدرسه است؛ آن هم مدرسه عشق و ایثار؛ مدرسه ای که انسان کامل پرورش می دهد». بعد لبخندی می زند. لبخندش سراسر معنا بود. سال ها بعد مادرش عکسش را نشانم داد و گفت: در کربلای پنج کربلایی شد...

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 13:37 ] [ یک دوست ] [ ]
ما میراث بر گنج جنگیم...
جبهه آن جایی بود که خدا را تا جلو دیدگانت می یافتی و حس می کردی....
شهاب شهادت در آسمان ملکوتی اش نور افشانی می کرد.... و هر از چندی بر شانه یکی می نشست.
جبهه آن جای بود که فرشتگان ملکوتش بسیجیانی بودند که از کرانه تاریک تنگ خاک به دور بودند... و هر صبح با خورشید به زمین می تابیدند و در هر سحرشان با قدم سجود از مرز شهوات به شهود می رسیدند و از تکاثر به کوثر می رسیدند...

جبهه صالحستان وارثان بود.......

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 11:22 ] [ یک دوست ] [ ]

یا حسین! ناله غربتت گوش فلک را کر میکند ، آسمان را به گریه وا میدارد ، گل ها پرپر می شوند و پروانه ها می سوزند؛ چطور وقتی خود را دوباره معرفی کردی کسی تو را نشناخت؟

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 11:21 ] [ یک دوست ] [ ]
پشت سرت آب می ریزم
کلمات پس و پیش شده ،به دنبال تو را
                         از میان کوچه بر می دارم
                 و شمع روشن می کنم شعر تازه ام را برای تو
                                           تو گرم تر از جنوب به راه می افتی...


آهای خاک! هنوز هم به دنبال پلاک گم شده ام ،هراسان به هر کوی می دوم، تو آن را ندیده ای؟!
هنوز هم به دنبال روزهایی می گردم که نمی دانم کجایند، به دنبال شقایق ها در صفحه ی تاریک امروز.
و می دانم هنوز قلم به یاد تو می نویسد و با خط خوشش نام تو را می سراید.
ای خاک بازگو کدام دستها را بلعیدی یا کدام قصه ها را در خود جای دادی؟
ای خاک  تو چه دیدی که از خجالت سرخ شدی؟
ای خاک دسته گلی از جنس نور به تو می سپارم  .
ای خاک فراموش نکن  تو فراموش ناشدنی ترین واژه را در خود جای دادی .


[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 11:17 ] [ یک دوست ] [ ]

مجموعه علوم ،دانش ها ،هنر ها ، افکار و عقاید ، اخلاقیات و مقرارت و قوانین آداب و رسوم و سایر آموخته هاو عاداتی است که انسان به عنوان یک عضو جامعه کسب می کند .

حضرت امام خمینی "ره " درباره هی اهمیت فرهنگ می فرمایند :

(( فرهنگ مبد اّ تمام خوشبختی ها و بدبختی های ملت است . اگر فرهنگ ناصالح شد ، جوانانی که در این فرهنگ ناصالح تربیت می شوند در آتیه فساد ایجاد خواهند کرد ...اگر فرهنگ ، فرهنگ صحیح باشد ، جوانان ما همه صحیح ساخته می شوند.))


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 14:31 ] [ یک دوست ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم رب الشهداء و الصدیقین
زنده نگه داشتن یاد شهدا ، کمتر از شهادت نیست.
(مقام معظم رهبری؛ حضرت آیة الله خامنه ای مدظله العالی)
سلام به مولایم مهدی که قلب های عاشقان، بی قرار و پریشان به عشق آمدنش می تپد و سلام به شهدا و امام شهدا که هر آنچه امروز از عشق و محبت سخن می رود گوشه ای از دریای عمیق و ژرف طاعت و بندگی آنان و جانبازی و فداکاری های آنان است ....
و سلام به شما خواننده محترم که بی شک امروز و این لحظه که توفیق حضور در این خلوتگاه دنج و کلبه ی محقر ولی لبریز از معنویت و کمال را یافته اید نظر کرده شهدا هستید و این پرستوهای مهاجر اکنون شما را برای عشق بازی با فکر و روحتان برگزیده اند...
امکانات وب

.

دریافت کد آهنگ

کد جاوا
بک لينک